بزرگمهر حکیم

گفته می شود که برزویه وقتی معلم هرمز پسر انوشیروان بود توجه وی را به خود جلب کرد و بعد به سمت وزیر اول دربار و پزشک مخصوص شاه منصوب گردید. اما او نیز همچون امیر کبیر و یا قائم مقام فراهانی پس از انجام بسیاری خدمات شایسته به شاه و کشور، سرانجام به علت عقاید و افکار مسیحی که داشت به فرمان انوشیروان کشته شد. ادامه مطلب...

همه چیز پیرامون سوشیانس(همان امام زمان مسلمانان)

عقيده به ظهور «موعود» مخصوص به دين يا ملت خاص نيست. هر يك از ملل منتشر در عالم به نوعى براى اين اعتقاد اقرار آورده اند و براى رهايى جهان از چنگال ظلم و تباهى ، ظهور منجى آخرالزمان را انتظار مى كشند. ( ولي اينگونه به نظر مي رسد كه از باور ايرانيان به باقي ملتها و اديان پس از آنها نفوذ كرده است . ) ادامه مطلب...

چکامه سوگند استاد بادکوبه ای

وطن، به خاك تو سوگند عشق ما پاك است
گر چه سینه‌ی ما در غم تو صد چاك است

بگو به دیو منش دشمنت، كه‌ای ناپاك
هنوز كاوه و آرش بسی در این خاك است

هنوز تركش میهن ذخیره دارد تیر
هنوز خطه‌ی ایران، به بیشه دارد شیر

هنوز هست فرانك، كه آرد افریدون
هنوز هست نژادی كه بر كشد شمشیر

دریده پهلوی ما، دشنه‌ی پدر، آری
به خون خویش بغلطیده بس پسر، آری

هزار خرمن آتش ز حیله بر پا شد
سیاوش دل ما می‌كند گذر، آری

ندای قلب غم آلوده ما، سرود وطن
زبور زنده‌ی داود ما، سرود وطن

نوشته بر لب ما واژه‌ی مقدس عشق
درود و بوسه و بدرود ما، سرود وطن

سرود مهین ما، شعر ناب آزادی است
كتاب برتر ایران كتاب آزادی است

نبوده نشئه‌ی دل از عصاره‌ی انگور
شراب كشور عرفان، شراب آزادی است

ز دشت پاك تو خون حماسه می‌جوشد
شقایق از لب تو افتخار می‌نوشد

«امید» شادی تو، یاس چون به دل دارد
سپید جامه‌ی پاك مغانه می‌پوشد

چکامه ی زنده ترین واژه استاد بادکوبه ای

كیست دم از مرگ وطن می‌زند؟
زخم دگر بر دل من می‌زند؟

كیست كه دلداده خورشید نیست
در دل او پرتو امید نیست؟

كیست كه یاس است شعار دلش
مرگ چكد از سخن باطلش

یاس دل كیست كه پژمرده است
آب ز آبشخو ر غم خورده است؟

مرگ وطن، حرف وطن دوست نیست
این سخن از خامه‌ی یك اجنبی است

میهن ما زنده ‌ترین میهن است
مرگ وطن«، گفته‌ی اهریمن است

مهد اهورای سپنتاست این
كشور جاوید اوستاست این

خطه‌ی بس كاوه و بس بابك است
كشور صد آرش و صد مزدك است

میهن فردوسی والا نژاد
پهنه رزم و وطن عدل و داد

مرگ كجا، كشور ایران كجا؟
مرگ كجا، مهد دلیران كجا؟

گرچه گهی غم به دل ما نشست
حرمت میخانه میهن شكست

لیك نمرده است و نمیرد وطن
رنگ عدم را نپذیرد وطن

دل سخنی نغز به بار آورد
یاد ز گفتار» بهار « آورد

«گرچه ز جور خلفا سوختیم
زال علی معرفت آموختیم»

گرچه عرب زد چوب حرامی به ما
داد یكی دین گرامی به ما

دین بگرفتیم و عرب رانده‌ایم
زنده و جاوید از آن مانده‌ایم

مذهب ما مذهب ایرانی است
كیش اهواریی انسانی است

مذهب ما مذهب شمشیر نیست
مكتب خون و غم و تكفیر نیست

مظهر آزادی ما كورش است
آنكه نبی است نه آدمكش است

خاك وطن حمله چنگیز دید
یورش آن وحشی خون‌ریز دید

خون جگر خورد ولیكن نمرد
جان به سلامت ز چنان ورطه برد

چون به سر دار بشد سربدار
حب وطن گشت یلان را شعار

باز وطن سرور و سردار شد
دشمن ایران به سر دار شد

خون سیاووش چو آید به جوش
شعر وطن را بسراید، سروش

ما نسپاریم وطن را به كس
تا كه بود در تنمان یك نفس

چونكه وطن تا به ابد زنده است
جان به رهش دادنم ارزنده است

ورنه خردمند نخواهد سپرد
جان به ره توده خاكی كه مرد

دم مزن از مرگ وطن دم مزن
خانه «امید» تو بر هم مزن

زنده ‌ترین زنده مرا میهن است
هر كه دم از مرگ زند دشمن است

كام وطن دوست پر از خنده باد
تا كه جهان هست وطن «زنده ‌باد»

چکامه پرچم امید استاد بادکوبه ای

تو را به خون سیاوش ز جان دهم سوگند
به جام باده‌ی پیر مغان دهم سوگند

متاع سجده‌ی زاهد نمی‌خرند به هیچ
تو را به مستی دردی كشان دهم سوگند

بهار اگرچه ز شعر ترم چكیده به ناز
تو را به حرمت فصل خزان دهم سوگند

به شوق دید رنگی كه عین بی‌رنگی است
تو را به جلوه‌ی رنگین‌كمان دهم سوگند

بزرگمهر نژاد، تو بی‌تبار نی‌ای
تو «داد» وبه نوشیران دهم سوگند

ز پیر میكده همت بجوی و دل خوشدار
تو را به آن دل پاك و جوان دهم سوگند

طنین سیلی بابك به گوش تازی باش
تو را به غرش شیر ژیان دهم سوگند

به زیر پرچم بیگانگان مرو، هرگز
تو را به كاوه بر كاویان دهم سوگند

تو را به عشق و عدالت، به شاهراه كمال
به دین و دانش و شعر و بیان دهم سوگند

بیا كه پرچم «امید» را برافرازیم
ترا به اوج بلند آسمان دهم سوگند

چکامه ی با من از ایران بگو استاد بادکوبه ای

با من از ایــــران بگو، ایـــران پر جوش و خروش
با من از ایــــران بگــو تا خــون من آید به جوش

بـــا من از آزادگــی ، آگـــاهــی و دانـش بـگـــو
با من از زرتشت بر گو ، یا اوستــــا و ســـروش

با من از اندیــــشــه و گـفـتــار و كــردار نــكــــو
نكته ها بر خوان كه سازم جمله را آویــز گــوش

بـــا مـــن از طهمــورث و كیخسرو و نرسی بگو
یــا فـــرانك یا فــریــدون یـا ز مهر و مهرنـــــوش

با مـــن از فــریــــاد كــاوه از سیــــاوشـها بگـــو
یـا كــمــــان آرش و از جــان بـــرآوردن خــــروش

بـا مـن از فــریــاد خشــم بـــابـك و مـزدك بگــو
یــا ز نـــوشــروان و از بــوذرجمــهــر تیز هـــوش

با من از فردوسی و شهنامه اش درسی بخوان
تا به درد آیــد دل هــر خــائن میـــهن فـــــروش

با مـــن از رستـــم بـــگو تا ســربرافرازم چو كوه
یا ز كورش قصه برخوان تا شود دشمن خمـوش

بـــا مـــن از مــردانـگیــهـــای نژاد جـــم بگــــــو
یا ز بیـــداری این قـــوم شریـــف سخت كـــوش

با من از گلـــواژه هـــای شعـــر خیـــامی بخوان
تا ز غم بگریـــزم و گیرم مسیـــر عیش و نــوش

با من از حــافظ بگـــو تا با غزلجـــوشی لطیـــف
عشق را معنـــی كند آن طرفه پیر می فـــروش

بـــا مـــن از امـــیـــد برگـــو با زبـــان پــارســـی
تـــا به كـــی باید به فرهنگ عرب داریـــم گـوش

چکامه ی بانوی ایرانی استاد بادکوبه ای

تو خورشید درخشانی هلا بانوی ایرانی
چرا در پرده می‌مانی هلا بانوی ایرانی
تو معمار توانمند من ایرانی رادی
تمدن ساز دورانی هلا بانوی ایرانی
اهورایی نژادا در مقامت چون سخن گویم؟
سروش مهر یزدانی هلا بانوی ایرانی
تو توران دختی و آزرمدخت و مام تهمینه
به شهر دل تو سلطانی هلا بانوی ایرانی
هزاران لیلی و عذرا و سلمی خاك پای تو
كه خود شیرین جانانی هلا بانوی ایرانی
ترا زیبد سرافرازی تو فخر آفرین بانو
كه سر عشق می‌دانی هلا بانوی ایرانی
نجابت را تو تفسیری شرافت را تو معنی
ز بس پاكیزه دامانی هلا بانوی ایرانی
تو پیك صادق آرامشی جا ن مایه صبری
عروس شهر عرفانی هلا بانوی ایرانی
نگهبان حریم خانه‌‌ای كز عمق جان و دل
سرود عشق می‌خوانی هلا بانوی ایرانی
تو را تاریخ می‌بیند به میدان وفاداری
كه پرچم‌دار میدانی هلا بانوی ایرانی
اگر قحط محبت شد به دشت تشنه میهن
ترنم‌های بارانی هلا بانوی ایرانی
مباد از چشمه چشمت تراود اشك نومیدی
كه دریایی و توفانی هلا بانوی ایرانی
تویی گرد آفرید روزگار كارزار و خون
كه هرگز در نمی‌مانی هلا بانوی ایرانی
طلسم جهل را بشكن كه در دستان نادانی
نباید بود زندانی هلا بانوی ایرانی
سرود سبز را سرده كه فصل برگریزان را
تو «امید» بهارانی هلا بانوی ایرانی!

چکامه ی خانه ی من استاد بادکوبه ای

كه گفت می‌رود این خانه، رو به ویرانی؟!
كه خوانده از رخ میهن خط پشیمانی؟!

اگر چه نیست به سامان امور این سامان
و جمع ماست كنون مظهر پریشانی

دوباره می‌شود این خانه خانه‌ای آباد
به همت من یك لاقبای ایرانی؟!

وطن سرای اهورایی تبار من است
تبار عشق و محبت نژاد نورانی

نوشته دست خداوندگار بی‌همتا
خطوط صبر وصلابت مرا، به پیشانی

من از تبار تلاشم نه از قبیله یاس
مرا چه با ك ز دریای مست توفانی؟

كه گفت صاحب این ملك قوم چنگیزند
وطن كجا و ستم پیشه بیابانی

مگو كه خاك وطن ملك تازیان گشته است
عرب كجا و سلطه بر این مرزوبوم یزدانی

وگرنه، زاده بوذرجمهر چون می‌شد
چنین به معبد تزویر و جهل قربانی؟

مرا فریفت شعارش، و گرنه درتاریخ
كدام قوم به گرگی سپرده چوپانی؟!

سرا سرای من است این گروه آمده‌اند
به ضرب خنجر و شمشیر، بهر مهمانی؟!

منم كه سنگ فرودین آسیا باشم
الاغ و اسب كجا فهم آسیابانی

هر آنكه در دل او درد ملك و ملت نیست
به نفع خویش فروشد مرا به ارزانی

برادری كه زایمان و عشق بی‌خبر است
به بردگی بفروشد عزیز كنعانی

چنان غنیمت چنگی به حكم قدرت وجور
وطن مصادره شد بی‌امان به آسانی

غریبه می‌رود از خانه ورنه می‌افتد
به زیر تیغ ابومسلم خراسانی

«امید» را مده از دست كاین وطن دارد
هزار كاوه به پس كوچه‌های پنهانی

چکامه مام میهن از استاد بادکوبه ای

به عشق مام میهن، شعر خواندم
سخن از پاكی این عشق راندم
صدای كف زدنها را شنیدم
حضور عشق را هر لحظه، دیدم
گلوی پاكجانان، آفرین گفت
به تشویقم سرودی دلنشین گفت
بسی یاران كه دستم را فشردند
مرا تا ماورای عرش بردند:
من از شادی یاران شاد و سرمست
به سینه برنهادم با ادب دست
به زیر بار این شادی شكستم
و در كنج دل یاران نشستم
كه ناگه از میان جمع یاران
جوانی خسته دل اما سخندان
به لبهایش گل لبخند پیدا
به چشمانش هوای پندپیدا
به گوشم سر نهاد و گفت: ای دوست

اگرچه شعر تو شاد است و نیكوست
ولی من را وطن غیر از قفس نیست
كسی بر درد من فریادرس نیست
كجا صیدی قفس را دوست دارد؟
كجا مستی عسس را دوست دارد؟
من از این خانه‌ی غم می‌گریزم
من از این شهر ماتم می‌گریزم
در این ویرانه دیگر جای من نیست
وطن از بهر من دیگر وطن نیست
«وطن آنجاست كازاری نباشد
كسی را با كسی كاری نباشد»
دل دریای‌ام در سینه لرزید
لبم اما، به روی دوست خندید
به دو گفتم كه‌ای فرزانه فرزند
تو داری با وطن صدگونه پیوند
وطن آنجاست كزاو نام داری
وجودت را زبودش وام داری
صفای كیش و آیین تو از اوست
زبان پاك و شیرین تو از اوست
اگر بیمار شد بیچاره مادر
زار و زار شد، بیچاره مادر
اگر آن قامت رعنا كمان شد
بهار و چهره مادر خزان شد
دگر او را نمی‌خوانی تو مادر؟
شود بیگانه با مادر برابر؟
درود ما بدان فرزانه فرزند
كه با آرامش و ایمان و لبخند
به پاس مهر مادر، جان فشاند
وگر جان باخت، آن را فخر داند
اگر مام وطن در غم نشیند
ز فرزندان خود یاری نبیند
برای نسل این فزرند ننگ است
كه چشم باطنش اینگونه تنگ است
چرا باید چنین حق ناشناسی؟
محبت دیدن اما، ناسپاسی؟
وطن كاین گونه‌ات با ناز پرود
ترا آزاده‌ای طناز پرورد
همیشه باید از او كام‌گیری؟
به روی دامنش، آرام‌گیری؟
اگر اینگونه‌ می‌پنداشت «آرش»
و خود را دوست‌تر می‌داشت «آرش»
اگر «فرودسی» آن پیر سخنور
رفاه خویشتن می‌دید یكسر
اگر «میرزا تقی‌خان» نكونام
به كنج قصر خود می‌داشت آرام
چه می‌ماند از وطن، ای دوست ای دوست
اگر این رمز زایابی، چه نیكوست!
به چشمش قطره اشكی گرم غلطید
و چشمان مرا با مهر بوسید
میان گریه و خنده چنین گفت
در معنی، به لطف خود چنین سفت
وطن آنجاست كز او نام دارم
وجودم را زبودش وام دارم
زجان پاكجانان یادگار است
مرا پیوند با آن بی‌شمار است
چه غم بارد چه شادی ز آسمانش
بمانم تا ابد در آستانش.

چکامه ی ایران دیرین از استاد بادکوبه ای

من لوح زرينم، مرا مگذار و مگذر
من جان شيرينم مرا مگذار و مگذر

من سرزمين ايزد مهرآفرينم
من پاك و بي‌كينم مرا مگذار ومگذر

هر گوشه خاك من آتشگاه مهر است
رخشنده پروينم، مرا مگذار و مگذر

من ميهن ايراني يكتا پرستم
من فوق تحسينم، مرا مگذار و مگذر

بر تارك من، می‌درخشد نام زرتشت
او گشته آذینم، مرا مگذار و مگذر

پندار و گفتار نكو، كردار نیكو
شد رمز آیینم، مرا مگذار و مگذر

من زادگاه كورشم مهد خشایار
من مام گرگینم، مرا مگذار و مگذر

از من كیومرث آمد و جمشید و رستم
هم شاه شروینم، مرا مگذار و مگذر

نوشین روان‌ها زاده‌ام در بستر داد
من شهد نوشینم، مرا مگذار و مگذر

صدها ستاره پروراندم همچو بابك
خرم چنان دینم، مرا مگذار و مگذر

ضحاك اگر آمد ز ریگستان بیداد
من كاوه آیینم، مرا مگذار و مگذر

من خاستگاه مزدك مردم پرستم
ضد تموچینم، مرا مگذار و مگذر

از مازیارم مهر میهن خوش بیاموز
وز قهر افشینم، مرا مگذار و مگذر

من با بزرگی، دادخواهی، دانش و مهر
چون ویس و رامینم، مرا مگذار و مگذر

فردوسی از من، سعدی ازمن، حافظ از من
گلزار نسرینم،‌ مرا مگذار و مگذر

من قبله‌گاه پاكدینان جهانم
ایران دیرینم، مرا مگذار و مگذر

چهره‌ام نقش است داغ صید سیاووش
اكنون كه غمگینم، مرا مگذار و مگذر

من واژه‌ی عشقم كه می‌مانم به عالم
پژواك آمینم، مرا مگذار و مگذر

فرهادگون با كوه سختی‌ها تو بستیز
من مهد شیرینم، مرا مگذار و مگذر

من چهره «امیدم» و خواهند پاكان
شاداب درنگینم، مرا مگذار و مگذر

چکامه از از استاد مصطفی بادکوبه ای

وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم
گویی شکست شیر را از موش باور میکنم
وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم
من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم
وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند
وان دیده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم
بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از وطن
با تخت جمشید کهن من عمر را سر می کنم
وقتی تومی گویی وطن بوی فلسطین می دهی
من کی نژاد عشق با تازی برابر می کنم
وقتی تو می گویی وطن از چفیه ات خون می چکد
من یاد قتل نفس با الله و اکبر میکنم
وقتی تو میگویی وطن شهنامه پرپر می شود
من گریه بر فردوسی آن پیر دلاور میکنم
بی نام زرتشت مَهین ایران و ایرانی مبین
من جان فدای آن یکتا پیمبر می کنم
خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دود
من آیه های عشق را مستانه از بر می کنم
وقتی تو می گویی وطن خون است و خشم وخودکشی
من یادی از حمام خون در تَلِ زَعتَر(اردوگاهی در فلسطین) میکنم
ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان
من رخت روشن بر تن گلگون کشور می کنم
ایران تو با یاد دین، زن را به زندان می کشد
من تاج را تقدیم آن بانوی برتر می کنم
ایران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست
من کیش مهر و عفو را تقدیم داور میکنم
تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می ستود
من با عدالتخواهیم یادی ز حیدر میکنم
ایران تو می ترسد از بانگ نوایِ نای و نی
من با سرود عاشقی آن را معطر میکنم
وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یار و غم
من کی گل"امید"را نشکفته پر پر میکنم

عجایب ایران باستان در شهر سوخته

3200 سال قبل از میلاد مسیح , ان زمان که بسیاری از مردمان این کره خاکی در فقر و جهل بربریت زندگی میکردند . تمدنی شگفت و اسرارامیز در ایران باستان پا بر عرصه تاریخ گذارده بود که به گفته "اندرود تیلور " مفسر مجله " Archaeology " ( باستان شناسی جهان .. این مجله معتبرترین نشریه در زمینه باستان شناسی میباشد که نامداران این رشته علمی در ان قلم میزنند ) ادامه مطلب...

جشنهای ایرانی(جنشهای اردیبهشت ماه)

1- جشن اردیبهشتگان
اردیبهشت روز از اردیبهشت ماه برابر با 3 اردیبهشت در گاهشماری ایرانی
اَردی بهشت از واژهی اوستایی «اَشه وَهیشته» و پهلوی «ارت وهیشت» به مانک بهترین راستی و نام یکی از امشاسپندان (جاودانان مقدس) گرفته شده است.
ایرانیان در این روز لباس سپید که نماد پاکی است بر تن میکنند و با سرهای پوشیده با کلاه یا روسری ِسپید ، به آدُریان (آتشکدهی اصلی هر شهر) میروند و نیایش اهورامزدا را به جا میآورند. ادامه مطلب...

جشن های ایرانی(جشن های فروردین ماه)

1- نوروز
هرمزد روز از فروردین ماه برابر با یکم فروردین در گاهشماری ایرانی
سر سال نو هرمز فرودین بر آسوده از رنج تن ، دل زکین
به جمشید بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند
نخستین روز از فروردین ماه برابر است با روز جشن بزرگ نوروز در اعتدال بهاری و آغاز فصل بهار. ادامه مطلب...

جشنهای ایرانی(ویژگی های عمومی جشن های ایرانی)

بررسی جشن های ایرانی و زمان برگزاری آن ها نشان دهنده ی ویژگی هایی مشترک در میان همه ی آن هاست.
1. تقریبا همگی در پیوند با پدیده های طبیعی و کیهانی و اقلیمی هستند و به همین دلیل کوشش شده است تا زمان برگزاری آن ها هرچه بیشتر با تقویم طبیعی منطبق باشد.
2. تقریبا هیچ کدام برگرفته از دستورهای دینی نیستند. ادامه مطلب...

سیمای زرتشت آموزگار راستی

سیمای آن وخشور همواره در هاله ای راز آمیز در پس پرده تاریخ ایران و جهان پنهان مانده است، فرزانه ای که از یک سو فرهنگ ودایی و اوستایی را فراز بخشید و از سوی دیگر ، دانشمندان یونانی در پیشگاهش شاگرد وار ، زانو زدند. دامنه دیدگاه های او در درازای تاریخ ، فرهیختگانی چون فردوسی ، حافظ و سهروردی را در بر گرفت و فروزه هایش به گونه ای بس شگفت انگیز در تند باد زمانه همچنان روشنی بخش اندیشمندان ماند. ادامه مطلب...

آیین سدره پوشی

پیش از انکه بشرح سدره پوشی بپردازیم بیائید به بینیم که زرتشتیان فرزندان خود را در چه سنی سدره پوش می ‏نمایند . ‏
بطوری که از مندرجات کتابهای مذهبی مستفاد میشود زرتشتیان عهد باستان فرزندان خود را در 15 سالگی که ‏سن بلوغ بشمار میامد سدره پوش می نمودند . در تیر یشت کرده 6 بندهای 4 و 5 وارد است "ای زرتشت ‏اسپنتمان تشتر (فرشته باران ) با چشمهای درخشان ، بلند بالا و بسیار نیرومند ، توانا و چست در فروغ پرواز کنی ‏بسنی که مرد برای نخستین بار کشتی ببندد ،بسنی که مرد برای نخستین بار ببلوغ برسد .‏ ادامه مطلب...

زایش در دین زرتشت

در روایت‌های دینی زرتشتی آمده است كه زرتشت پیامبر در هنگام تولد می خندید اگرچه چنین اتفاقی از لحاظ علمی بسیار بعید است اما زرتشتیان كاملاً به ااین نظر اعتقاد دارند. شاید به قولی این داستان اشاره به امیدواری و یا شادی این جهانی داشته باشد اما هرچه كه هست امر تولد در میان همچنان كه در میان همه مردم دنیا رسم است از نظر زرتشتیان نیز از اهمیت فوق‌العاده‌ای برخوردار است. ادامه مطلب...

زرتشت و جهان دیگر

برای درک این بخش از جهان بینی نیز، دانستن چند اصل از باور اشوزرتشت لازم می باشد:
- جهان از دو بخش«گیتوی» و«مینوی» درست شده است «براساس تاریخ نوشته شده بشر، نخستين پیامبری که از «جهان مینوی» سخن به میان آورده، اشوزرتشت می‏باشد». ادامه مطلب...

هوم چیست

هدیه اصلی در آیین یسنا هوم است و آن شربتی مقدس از شیره گیاه " افدرا" شده که شاخه های آن را در آب می شویند و در هاون می کوبند و با شاخه ای از درخت انار می سایند و صاف می کنند. این شیره سپس با جیوم شیری که با هوم مخلوط می شود محصول نهایی است. ادامه مطلب...

آرامگاه اشوزرتشت در کجا واقع شده است؟

تاریخ درگذشت اشوزرتشت روز خیرایزد و دی ماه برابر با پنجم ماه دی می باشد، زرتشتیان چون به بقای روح و فروهر نیاکان خود باور دارند، اصولا پس از مرگ، علاقه زیادی به اینکه به سر مزار درگذشته بروند و شیون و زاری كنند، را ندارند، بنابراين برای زرتشتيان، مهم نبوده که اشوزرتشت در کجا دفن شده و ادامه مطلب...

پیامبری زرتشت

اشوزرتشت در سن بیست سالگی به کوه اشیدرنه ( کوه سبلان)، پناه می برد و دور از هیاهو به مدت ده سال تمام، فکر کرده و می اندیشید و در اسرار طبیعت غور کرده، با خدای خود راز و نیاز می کند و در سن سی سالگی به پیامبری برگزیده می شود.
زرتشتیان چون به بقای روح و فروهر نیاکان خود باور دارند، پس از مرگ، علاقه زیادی به اینکه به سر مزار درگذشته بروند و شیون و زاری كنند، را ندارند، بنابراين برای زرتشتيان، اصولا مهم نبوده که اشوزرتشت در کجا دفن شده است. ادامه مطلب...

زن و مرد در دین زرتشت

روح تساوى و سهم صفر

هشتمين كنگره جهانى زرتشتيان از سوم تيرماه برابر با ۲۴ ژوئن ۲۰۰۵ تا دهم تيرماه در لندن برگزار شد و برابرى زن و مرد در ايران باستان و رعايت حقوق دوجانبه اين گروه مورد بررسى قرار گرفته و مطرح شد. اين كنگره كه مباحث بسيارى در خصوص دين زرتشت، شادى در اديان و مباحث حقوق بشر در اديان را مد نظر داشت، تساوى حقوق زن و مرد را نيز سرلوحه گزارشات خود قرار داد. ادامه مطلب...

نقش نور و آتش در دین اشوزرتشت

743 سال پیش اشوزرتشت، اشا و هنجارهستی را شناخت و اساس دین خود را بر یکتاپرستی استوار کرد. و نماز را نیاز بشر و تها سزاوار اهورامزدا(دانای بزرگ هستی بخش) دانست.
ور و آتش در تمام دین های بزرگ، نمونه انوار الهی و مظهر پروردگار به شمار می آید. ادامه مطلب...

زرتشت اسطوره ماندگار

نسيم خليلى
پيامبرى برمى خيزد تا انديشه تازه اى را در تار و پود باستانى سرزمينى اسطوره اى بيافريند. و خود كم كم در گذر زمان، تبديل به اسطوره تازه اى مى شود؛ اسطوره تازه اى از تبليغ مهربانى و نيك انديشى كه به همت هم ميهنان قدرشناسش به كتابچه تاريخ افزوده مى شود تا هر از گاه از لابه لاى داستان هاى غبارآلوده برخوانندش و پاسش بدارند. ادامه مطلب...

درگذشت زرتشت

سالگرد درگذشت زرتشت پيامبر

يكي ديگر از مراسمي كه هر ساله با استقبال بسيار زيادي از سوي زرتشتيان مواجه مي‌شود. مراسم سالگرد درگذشت پيامبرشان است. اين مراسم در روز پنجم دي ماه هر سال در آرامگاه زرتشتيان تهران واقع در پشت پادگان افسريه در منطقه‌اي معروف به قصر فيروزه برپا مي‌شود. يكي از نكات جالب در باره اين آيين زمان برگزاري ‌آن است كه مقارن با كريسمس و جشن زايش عيسي مسيح است . در حالي كه زرتشتيان درگذشت پيغمبرشان را گرامي مي‌دارند و برنامه‌هاي آييني خاص برپا مي‌كنند ، مسيحيان ميلاد پيغمبرشان را جشن مي‌گيرند. ادامه مطلب...

سروده سورنا آرام

روزگاری زیر یک سقف کبود
پادشاهی ظالم و منفور بود
ریشه واندیشه اش ناپاک بود
دشمن دیرینه هر خاک بود
ظلم او آیین انسان را شکست
زهراو بر سینه ی بابل نشست
مرگ و مردن آخر و آغاز بود
قلب مردم با ستم دمساز بود
تا که آن شیر زمان آگاه شد
در پی اندیشه در درگاه شد
با سپاهی چابک و دشمن ستیز
چیره شد بر حاکم میهن ستیز
اوفسون بابلی ها را شکست
دربه روی عفوبدکاران نبست
تا که کوروش وارد آن شهر شد
پرزنعمت خاک بخت انصر شد
خاک بابل پر زعطر و سازشد
درب زندانها زعدلش باز شد
چون که بود آیین آن مهر آفرین
سوروعدل و دانش ایران زمین
گفت اینک حکم منشور بشر
مردمی آزاده درکوی و گذر
این منم کوروش شه مهر آفرین
پادشاه عادل ایران زمین
در زمان من کسی ناراد نیست
ظلم و درد و بردگی آزاد نیست
دین من فروای انسانیت است
مهرمن از نور یزدانیت است
این سخن از او بماند هر زمان
این من فرمانده کل جهان
در زمان من کسی ناراد نیست
ظلم و درد و بردگی آزاد نیست
کوروش هرگزدین ستیزودد نبود
او خدای بابلی ها را ستود
سربلند و خالی از ویرانگی
او ستایش کرد دین بابلی
ناگهان اندر میان مردمان
تیری آمد سوی آن شاه جهان

اسب او بی دقدقه شیعه کشید
کوروش افتاد و زمین راتیره دید
جمله سربازان جاوید آمدند
دور آن شاه جهان یاهو زدند
قلب مردم زین میان پر درد شد
آن گنهکارفسون دربند شد
حکم ودستور قصاص آن شب نبود
آن گنه کرده بجز آرتب نبود
صبح آن شام غمنگیزوپلشت
پادشاه پارسها بر تخت رفت
گفت اینک گر کسی ره را نبست
تیر تو بر سینه ما می نشست
مقصد و مقصود تو آنجا چه بود
جزمن انجا هیچ کس تنها نبود
گفت اینک عادل ایران زمین
این منم سربازپاک سرزمین
من کمانگیرودلیر بابلم
من قسم خورده زاین آب و گلم
درمیان جنگ توبا این دیار
کشته شد هم خون من درکارزار
این بدان ای پاد شاه با خرد
تیر من آخر به قلب تو رسد
کوروش آنجا با خرد دمساز شد
چاره کرد واین سخن آغاز شد
گفت اینک ای کماندار حزین
حکم سردار دلیران را ببین
توبا دستی گرفتی آن کمان را
و با دست دگر تیر فغان را
پس اینجا طبق قانون ولایت
جدا باید شود از تن دو دستت
ولی چون با دو دستان بریده
غریب و ناتوان و رو پریده
دگر شوقی به راه زندگی نیست
امیدی به تن و آزادگی نیست
من اینجا درمیان جمله یاران
تو را می بخشم ای سربازایمان
آرتب از درد درون فریاد کرد
این سخن از شاه شاهان یاد کرد
گفت اینک ای شه یزدان پرست
مهر یزدانی به قلب من نشست
در ره تو جان سپردن آرزوست
چون مرا سردار نیکی روبروست
چون که تو درراه میهن صادقی
حکمرانی را بر جهان تو لایقی
از همین لحضه منم یار تو ام
همچو سربازی وفادار تو ام
قلب من در جنگها با کوروش است
چون که او را فاتحی بی یورش است
هر نیک نامی با دلش سربازشد
جنگ بین نیک و بد آغاز شد
کوروش ای آییینه گرم وجود
جز تو کس را یاری دنیا نبود
دشمنی جزآن سکایی ها نبود
جز توموروس فتنه گرآنجا نبود
لشکر کوروش شه آزادگی
رفت تا پایان دهد آن بندگی
در میان کارزارو جنگ خون
ناگهان خورشید ایران لاله گون
به سرآغازغروب خود رسید
خلق ایران زهر تنهایی چشید
تیر آن سربازملعون پلید
حنجرسردار ایران را برید
آرتب از خشم درون برخاک زد
زخم شمشیری به آن ناپاک زد
بادلیری میرود سوی نگار
تا نماند جسم اودر کارزار
روح کوروش تا ابد درخواب رفت
جسم او در سینه ی مرغاب رفت
آرتب : کمانگیر دلیر بابلی که در هنگام ورود کوروش به بابل به خاطر این که برادرش در جنگ با کوروش کشته شده بود قصد کشتن کوروش را داشت و به خاطر عفو کوروش یکی از سربازان وفادار کوروش شد که اگر وی نبود در نبرد با سکاها شاید جسد کوروش به دست اهریمنان می افتاد و نسبت به جسد بی احترامی می کردند
بخت انصر :پادشاه ستمگر و بی عدالت بابلی
تومورس : مکله خونخوار سکاها که کوروش در جنگ با آنها بدرود حیات گفت

سروده سورنا آرام

دد آمد و نفرت صفت ما همگان شد
جهل عرب اندیشه ی این ملک کیان شد
با جهل برون کردن از این خانه خدارا
خاک من و تو منبر آن بی خردان شد
آماج کتاب سوزی آن دد منشان را
ننگ بشری دردل تاریخ جهان شد
زرستم و پیروز دراین خانه نگفتند
جولانگه تازی صفتان خاک کیان شد

سروده سورنا آرام

خدایا چه شد خاک ایران زمین
چه شد مهد دانش دراوج جبین
زمین بوسه باران زاندیشه بود
وطن شیر غران هر بیشه بود
یکی آمد و مرد این خانه شد
وطن خاک من هم چو ویرانه شد
بگوخاک من شهریارت کجاست
درفش تو کو تک سوارت کجاست
سرای تمدن به یغما برفت
که دشمن به روی وطن سد ببست
هنوز نام تو مانده در قلب ما
که شب نعره زد در سکوت خدا
بگو ای خدا سرزمینم چه شد
بگو دانش و علم و دینم چه شد

سروده سورنا آرام

هر شب کنار پنجره این جمله رو حک می کنم
که در ره انسانیت من به خدا شک می کنم
دراون زمان های قدیم هرگز کسی تنها نبود
دریا به دریا مهر بود هیچ حرفی ازهجا نبود
تا این که با قوم عرب دنیا به دنیا تیره شد
قومی که با نام خدا بر خاک ایران چیره شد
افسوس که ان مهد خرد ویران و ویرانترشده
اندیشه های پاک ما مخروب و دین پرورشده

صفحه قبل 1 2 3 4 ... 7 صفحه بعد
182 مطلب